محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

ماه زندگی ما

دوازده ماهگی

باغ ِ گل کنار ِ چشم های تو بی طراوت است ... تو از بس برای من عزیزی ! خودم را فراموش کرده ام ... چاوکم ... تو کودکی های منی یا کودکی های پدرت ؟ تو کدام ِ مایی ؟ که انقدر دلنشین و ُ دلبرانه ای ! فدای تو تمام ِ لحظه های من . چاوکم... در پايان دوازده ماهگي تو عسل مامان 10800 وزن و 76 قد و دور سر 46 داشتي همه چي خوب و عالي بود مثل هميشه و اما تغييرات تو :: كاملا راه ميري و شديدا به راه رفتن علاقه داري بيشتر دوست داري خودت همه جا بري مگر اينكه بخواي سرعت بگيري كه چهار دست و پا ميشي و خو...
27 خرداد 1393

تولد يكسالگي 1

  تو مثل بهانه اي تو مثل ِ بهاري   تو مثل ِ تمام ِ هر چه تا به حال داشتم نيستي   جدايي از تمام ِ آنچه منظور ِ من است ...   تو بهترين حسّي....    ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین ! آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم ! تولدت مبارک شيرين عسلم بلاخره وقتي يكساله شدي خيلي دير تصميم به تولد گرفتن برات كردم اين شد كه تقريبا همه كارا ت با استرس و هول هولي شد ... اول از اينكه دو شب تولد داشتي مثل شاهزاده ها شب اول كه پنجشنبه شب تولدت بود فاميلهاي بابايي و شب دوم كه روز تولدت بود فاميلهاي ماماني البته به اين دليل ...
19 خرداد 1393

در آستانه يكسالگي

عزيز قشنگم در آستانه دوازده ماهگي مسافرت چند روزه به رشت همراه با خاله اينا ... بهت خوش گذشت خيلي دريا رو دوست داشتي و براي اولين بار بود كه لمس ميكردي آب بازي يعني چي اونم لب دريا ... برديا باهات خيلي خيلي خوب بود خيلي هواي تو رو داشت خيلي مهربونه ... خلاصه كه برات خاطره انگيز بود .. اينم عكسهاش... ديگه خودم مي ايستم و براي خودم دست هم ميزنم ..  من و عمو مهدي مهربون .. توي ماشين عمو مهدي ... من و بابا حسين ... بازم من و بابايي... من و ماماني.... يك عكس قشنگ از من و عمو مهدي و بابايي و برديا جوني ... من و خاله جوني و ماماني .... و عكسهاي هيجاني خودم در كنار ...
27 ارديبهشت 1393

اولین قدمهای قشنگت

گلم ... نفسم ... يازده ماه و دو روزه بودي كه اولين قدمهاي قشنگت و برداشتي ... شما سه قدم با شوق و ذوق به سمت جلو مي اومدي و خودت هم از اين قضيه خيلي خوشحال بودي امروز كه يازده ماه و هفت روزه هستي تا پنج قدم هم بر ميداري و خيلي مسلط تر شدي ... داري به سوي استقلال پيش ميري و مامان هر لحظه واست مي ميره ... البته از قدمهاي خوشجلت هنوز عكسي ندارم ولي چند تا عكس از همين روزهات برات ميزارم .. اينجا صبح ساعته 7 كه حاضر شدي بري پيش پرستارت اولش خيلي بي اعصاب بودي ولي بعدش كم كم .... ديوونه هر ثانيه توام ...
22 ارديبهشت 1393

یازده ماهگی

نمیدانم تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم یا نفسم را به اندازه ی تو ؟ نمیدانم چون تو را دوست دارم نفس میکشم یا نفس میکشم که تو را دوست بدارم ؟ نمیدانم زندگیم تکرار دوست داشتن توست یا تکرار دوست داشتن تو زندگیَم ؟ تنها میدانم ، بسیار میخواهم تو را ....................... عاشق بازي كردن با وسايل خونه .. ياد گرفتي از مبل و تخت و هر چيزي كه بتوني پاهاتو روش بزاري بالا بري .. دست زدن به همه چي حتي گيتار بابا ...   خوابه خوشجلت   و اينم اسب اجدادي كه نسل به نسل به تو رسيده !! اول مال ياسمن خواهرت بوده بعد من دادم به برديا پسر خاله اي و از اونجا كه خاله همه چيز ...
20 ارديبهشت 1393

ماجرای من و کارام (4)

همه میگن من تازگیها خیلی شیطون شدم حسابی آتیش می سوزونم .. صدای مامانم همش توی خونه است ماهان نکن ! ماهان دست نزن! ماهان می افته رو پات! ماهان دستت میمونه لای در! ماهان ! ماهان ! ماهان !!! ولی من کار خودمو میکنم اول از اینکه یه عقاب توی خونه داریم خیلی دوستش دارم از روی مبل میرم بالا تابرسم بهش بعد دوست دارم فقط بهش دست بزنم خیلی از اینکه کنارش بشینم خوشحالم دیگه اینکه عاشق جار بروقی ام البته تا خاموش باشه روشن که بشه فرار میکنم اصلا نزدیکش نمی شینم از صداش خیلی بدم می آد یکی از جاهای مورد علاقه من توی خونه آشپزخونه است ! بازی با چاهش .. بازی با کشوها .. کوبیدن در کابینت ها و باز و بسته کردنشون ... انگشت کردن توی س...
26 فروردين 1393

ده ماهگي

    به هر کسی که می رسی ، می گوید:   آدم فقط یکبار عاشق میشود.. دروغ است ... تو باور نکن... مثلا خود من، هر روز ، دوباره ، عاشقت م یشوم.... ده ماهگيت مبارك مرد كوچولوي من دسته گل من !! پسرم ... عشقم ... نفسم ... هر روز بيشتر از ديروز ديوونت ميشم .. هر روز با هر كارجديدي كه ازت مي بينم هيجانم بيشتر ميشه ميدونستي تو قشنگ ترين هيجان زندگي مني؟ تو زيباترين تجربه اي .. براي داشتن تو هر لحظه و هر ثانيه شكر گزارم ... براي بودنت .. براي نفس كشيدنت .. ايستادنت ... دست زدنت .. خنديدنت .. و با اون صداي قشنگ ماما گفتنت ديوونه ام .. ماهان من ...
19 فروردين 1393

نوروز 93 سري دوم

اينم سري دوم عكسهاي نوروزي ما روز چهارم عيد از استان گيلان به استان مازندران رفتيم پيش مامان محبوبه اينها.. نوشهر و چالوس اونجا هم خيلي قشنگ بود و خوش گذشت ... خاله خاطره - زندايي آنيتا - مامان محبوبه - مامانم - بابا - مهدي و مهسا و البته ياسمن هم داشت ماسه بازي ميكرد و در عكسها حضور نداره ..     ...
16 فروردين 1393

اولين سيزده بدر

قشنگ من اولين سيزده بدر زندگي قشنگت رو كنار خاله خاطره و عمو مهدي و برديا بوديم و خيلي بهمون خوش گذشت و شما حسابي آتيش سوزوندي .. هوا خيلي خوب بود گاهي خنك ميشد ولي بيشتر آفتاب بود . برديا هم حسابي حال كرد .. امسال بچه هاي ديگه باهامون نبودن به جمع شش نفره ما با اينكه كوچيك بود و جاي همه خالي اما خوش گذشت... شما در اين روز قشنگ و زيبا نه ماه و 27 روزه بودي .. تازه ياد گرفته بودي گاهي بدون كمك بايستي و خيلي از اين استقلال هم خوشت ميومد .. اينجا بغل خاله خاطره خوش تيپ بودي اينجا هم كنار مامان بودي و اولش مي ترسيدي بري روي چمن ها و همش روي زير انداز بودي و به درختها و اين طرف و اون طرف نگاه ميكردي انگار تعجب كرده ب...
16 فروردين 1393